|
He went. And from flower blossoms ، grew separation.
Autumn came ، and stayed in my heart ، yearning for love ...
ابتدای این داستان را در چند بند زیر بخوانید: یادمه شبایی رو که توی رخت
خوابم اشک عاشقانه می ریختم اشک که بعد از مدتی میشه عادت
اما اشک من برای عشق بود نه
برای دلدار برای بیداری بود نه برای دیوانگی
تو اون ساعتا که دلدار تو
خواب نازو آسمون هفتم بود توی اون روستای کوچیک با اون مرغا و جوجه های
کنارسفیدرود من با فکر اون سپری می کردم.یه بار تو همون وقتا یه شعری گفتم که الان
برام یه خاطره است. تو در خوابی و من بیدار
بیدار تو از من دور و من مشتاق
دیدار
مراگلگون رخت دلداده کرده
است تو بر عرشی و من در قعرم انگار
به خودم می گفتم میشه یه روز
رو در رو بهش بگم می خوامت نه برای خودم نه برایلم خودت برای عشق برای خدا برای
خودت
میگفتم اگه بگم شاید هیچکی
نفهمه عشق چیه نفهمه برای کسی زندگی کردن شعار نیست حقیقته گفتم شاید اگه بگم بگن
بچه ای دهنت بو پیاز نه ببخشید بو شیر می ده بگن هوس آخه نمی دونم یه بچه ی 4 ساله
می فهمه هوس چیه می فهمه زیبایی چیه می فهمه؟ چی می فهمه. جز عشق جز پاکی و صداقت!
بگن زود گذزه منی که 15 سال عاشق بودم فکر
کن به من بگن زود کذره نمی دونم دیگه چه قدر تحمل کنم تو دلم بریزم تا بگن آره
بابا عاشقی./..
جالب نه؟ مردمی که بویی از
عشق نبردن بیان قضاوت کنند که کی عاشقه مردمی که زندگی می کنند یا برای پول یا
برای خوش گذرونی و هوس یا برای اینکه فقط بگذرونند تا یه ر وزی آرزوی مرگ کنند
نگفتم که اینارو نگن نگفتم تا
شاید ..وقتش بشه
با شعرام با نوشته هام خواستم
بزرگی و حقیقت گمشده ی عشقو بگم.
ببخشید این اشک ها نمی ذاره
ادامه بدمبرات خلاصه می کنم تا وقتتو نگیرم.
تا اینکه مادرم نتونست حتی 6 ماه تحمل کنه که
بچش عاشقه.(ببین من که عاسق بودم چی کشیدم) ماه پیش یه عمرو توی چند دقیقه به
مادرش گفت
فکر می کنی چی گفت؟مادرش مادر
همون دختر روستایی مادر همون دختری که همه زدن تو سرم که دهاتیه به درد تو نمی
خوره طبقه ی پایین اجتماعیه دیپلمه است تو وکیلی اون بی هیچیز.گفت پسر تو دهنش بو
شیر میده عشقش زود گذره مثل تمام جونایی که یه
روز عاشق این می شن یه روز عاشق اون میبینی هرچه قدر مادرم گفت این یه عمر
عاشق اون خندید
خندید فقط خندید
میبینی عشق نرسیدن است نه
رسیدن
گفت اون سنش بزرگتره یعنی هیچ
ارزشی برای عشق ، برای زندگی نزاشت
حتی نزاشت مادرم به خودش بگه
نزاشت من بگم التماسش کنم گریه کنم فقط بگم:دوست دارم دوست دارم فقط همین.همین
همین خداااااااااااا
15 سال عاشقی بیداری زندگی
عمر.. توی یه لحظه نابود شد
از اون روز تصمیم گرفتم به
جهان ثابت کنم عشق حقیقی چیه و کجاست بگم شیدا چه جور شیدا شد چه جور زندگی کرد و
چه جور خواهد مرد
مفصل نامه را آغاز کردم که
گویم عاشقانه زیست هروز
اگر رفتی و بر خاکت فکندند
بخوان این نامه را هرروز وهرروز
کبوتر قلب من کبوتر سپید
آسمانی حرف آخرم اینه یادت نره هیچوقت هیچوقت
در کلبه ی غم عاشق و بیمار
توبودم من خال لبو کشته ی بیدار
توبودم
در حسرت لبخنده به دیدار بهارم
من شاپرک گلشن گلدار تو بودم...
سکانس پایان : من رفته ام چون عشق
و گیلاس کرمدار چون من ، مرده است
همتون رو به خدای آدمک های بی عشق می سپارم
به خدای تنهایی به خدای میم.
میمی هچون مردن
دیدار به قیامت ، سایه تنهایی من...
اگر از کوچه ی تنهایی
قلبم گذری خواهی کرد بر آن سایه ی مشکین
بلندش بنشین و به فتوی خدا سخنی با من گوی لب پاشویه ی خشکیده ی
داغان منشین که پر از خواب خمیده
است سر پر تنشم و به گلزار شهیدان مکند
گریه کنی که شهیدان همگی ، ز
سر باغ پر از خالی دنیا رفتند و به گلگونی چشمان
ثریا منگر و به یادت بسپار اگر از سایه ی تنهایی
من بگذشتی به سراغم ، دگران را مفرست...
آدم ها را می بینم تو
، من و تمامی پنجر ها سرخی شفق و درخشندگی
ستاره ها را. تو را که تلالوی امید
هم ، آغوش پر وسعتت یاری
نمی کند و من که همچنان در
انتظار به سر می برم گاه برای پو چ و گاه
برای بیداری شمرده ام غم هایم را
و نشمرده خوانده ام خاطراتت را. اکنون حقیقت را گم
کرده ام و تو را در پس انتهای
خویش نمی بینم . آدمک ها می روند و تو
نیز در اعماق من دور می شوی چشم به راه مانده ام
تا قاصدک بی پر من بالی بگشاید و طلوع بهارت را مژده
دهد زبان در قلب حقیقت
خاموش است و آدمک ها ، همچنان ،
می روند ... امید را ندا آمده که
تو در راهی اما چشم را جز ریل
مرده ی قطار تکاپوی دیدار نیست افسوس می اید و امروز
چون گذشته می رود و آنچه که تورا معنا
می سازد افسوس امروز و سوگند
فردای من است تلخی شکستن را شکفتن
بیدار می کند و بهار بیداری شکفتن
را پر دهد. بهار می اید و خزان
خواهد رفت وچنین، نم نم باران می بارد و من؛
بذار یه داستانی
برات تعریف کنم: تولد مثل طلوع
خورشید مثل درخشش ستاره مثل عبور یک شهاب از اسمان بی فروغ و ... میمونه اما این
طلوع چند حالت داره یا خاموشی و ظلمتو پرنور میکنه یا دنیای تیره ی آدما رو برهم
میزنه شهاب با اینکه زود میگذره ومیره دل خیلی هارو بیدار میکنه و از خواب غفلت در
میاره اما گاهی جزء ترس و دلهره چیزی به جای نمی زاره شهاب قصه ی ما طلوع
خاموشی داره اما برق نگاهش غروبشو در پناه سایه ی تنهایی با امید رساندن کبوتر
سپید خود به فردوس روشن و درخشان میکنه؛ برادر خوشحال بود که بر نمک زندگی افزوده
شده پدر باقلب فسرده، بودن را جستجو میکرد مادر که هرچه به اصل خود نزدیک می گشت
اما از او رهایی می یافت در انتظار همدم بی رکاب خود به سر میبرد همگی اختیار را
بر حرف حق فزونی داده بودند و باید خویش را بر تقدیر الهی مقدم می شماردند کسی از دل مادر
خبر نداشت مادر نیز در توده ی گمراهی به سر می برد چه بسا بیشتر از دیگران . طبیب
انتظارات را پایان داد نمک را به تلخی ،بودن را به نبودن و همدم را به دشمن تبدیل
کرد.با یک حرف.با یک کلام.پ س ر.پسر. دختر نمک بود و
همدم ، پسر تلخ بود و دشمن پدر مادر برادر بی خدایان غافل از تقدیر روح اندوه ظاهر
پوچ را به خود چشانیدند نمک آل علی را می خوردند و دستهای آتشین ابلیس را می
بوسیدندامیدها براب شده بود نه خواهری نه دختری و نه همدم و نفسی در کار بود مادر جنین کشی
را راز رسیدن به حق می دانست پدر زور خاموشی را برگزید برادر حق السکوت الهی را
نخست می دانست اما عدل بر جای دیگری کرسی گرفته بود خدا بر قلب بود لحظه ای ماند
تا تقدیر رابا نور خود شتابان کند پسر هشت ماهه بود و مظلوم ،دین برحق اسلام که
دیگر جزء امام و اهل سیصد نفره اش نمانده بود مرگ را بر جنین، قتل حکم کرد تا پسر
شیدا شود پدر و مادر که لحظه ای نور حق بر آنان تابیده شد به حکم شرع ،عقل را دخیل
کردند و میل را از سر به بیرون انداختند اما مادر بار پر وجود پسر را تحمل نمی کرد
در خفا او را حکم می دادو لگد می زد تا شاید فردی از عالمیان نبیند و کودک به
تقدیر الهی و البته حکم ظالمانه ی مادر کشته شود و درین خفاهم خدایی موجود نباشد مادر این احکام
از خود صادره را بارهای متوالی به طور موفقیت آمیز به انجام رسانید اما شاید
فراموش کرده بود این نشانه را برای قوم متفکران که خدا نزدیک تر است از حبل ورید .
آغوش محبت خدا بر عمل صالح گشوده میشود و ظلم بی جواب خدا بر غیر متفکران سرازیر
می گردد وهمینطور در مقابل ستم ایستادگی را نمایان کرد و پسر را در روزگار
باقیمانده زیر سایه ی سرنوشت خود پروراندتا بالا خره... یه شب زیر آسمون
بلند زیر بام بارونی چشمای خدا پیش درخشش لولوی ستاره پسر باندای خنده پا به ارثه
ی حیات گذاشت پدر و مادر مشغول
صنعت بی تلاطم کار بودند مادر بیشتر از 2 ماه اجازه ی مرخصی نداشت هیچ مهدکودکی هم
پسر و نمی پذیرفت چون سنش خیلی کم بود پدر و مادر چاره ای نداشتند جز اینکه پسر و
فقط با دو ماه شیر مادر خوردن به کسی بسپرند و هیچکسی هم جز مادربزرگ و پدر بزرگ
پسر نبودند که بتونند ازش مراقبت کنند پدر و مادر بزرگی که شهرشون حدود 500
کیلومتر با شهر مادر و پدر پسر تفاوت داشت پدر و مادربزرگ بعد از بسیار چانه زنی و
التماس و خواهش پسرو قبول میکنند پسر بعد از فقط 2ماه بودن در بغل مادر اونو ترک
میکنه به سمت سرنوشتش میره سرنوشتی که تمام زندگیشو در بر میگیره پسر به دور از
پدرومادر بزرگ میشه و از شیرخشک مادربزرگ تغذیه میکنه پدر بزرگ بهش شعر و ادب می اموزه ورسم سرای
درشت رو برای اون می خونه مادر بزرگ از بدی ایام و خوشی های اون میگه و راه درست
زندگی رو به اون درس میده پسر تنهای تنها با پیر مرد و پیر زن که تمام دنیا و تمام
کودکیش بودند دوران رو میگذرونه کودکی در زیر درخت انار بر روی چمن های کنار گل
لاله و جلوی جنگل باتلاقی انتهای کوچه با بیلو بیلچه ای که تمام خاک های منطقه طعم
ضرباتش را چشیده بود تا به پرتگاه عمیق زندگی نزدیک میشه روزی که کودکی پر از خالی
بود و بعد از لحظه ای کودکی با قلب پر شد درست 4سال بیش نداشت که با برق نگاهی مست
و سال ها در غبار خماری سپراند روزی که به همراه مادربزرگ به روستایی رفته بود سرو
چمانش را که از خود بزرگ تر بود لحظه ای دید و ساعتی ندید و سال ها در انتظارش
ماند دختری که هیچگاه جز برق نگاهش چیزی را به یاد نیاورد و تنها با همان نگاه
ایام گذراند پسر این راز را در دل خود مخفی نگاه داشت زیرا دختر بزرگتر از پسر بود
3 سال و جز اشک های مرواریدش که هر شب و روز از دو چشمش میچکید و خدایی که پیش از
او این را میدانست هیچ بشری و هیچ شتاب دهنده ای ازآن با خبر نگشت و پسر این
رازعشق را در دل پروراند تا مجنون را زیر
پا بگذارد و صدای نی معنا را بر دنیا نمایان کند تا به خدا برسد واینها تنها ی
تنها به دور از پدر ومادر و به دور از هیچ
کمک دهنده ای صورت پذیرفت درست شش سال بیش نداشت که پدر و مادر او را از پیر مرد و
پیر زن جدا و دور از اصل خویش کردنند و به شهر خود بازگرداندند پسر ایام را در
مدرسه با جولانان گذراند و تمام روزگار با غصه ی عشقش سپراند و خدا از ورای بام
های آسمانی دید درد عشق را بر قلب پسر . پسر شکست نخورد و هرچه روزگار عشاقی بر او
ستم بیشتری مینهاد او عزمش در رسیدن به دخت بالا اندام خود و رساندن آن به بهشت و
فردوس بیشتر و بیشتر می شد و تلاشش را برین امر می افزاند و هیچگاه آتشش عشقش خاموش نگشت تا خداوند به او
الهام کرد رموز اشعار خدایی را در عشق و به او لقب شیدا را بخشاند و او را تنها
نماینده ی عشق در قرن خود ساخت تا طعم آنرا به جهان بچشاند..پسر سال ها گفت و نوشت خواند و نقد کرد به مردم عشق را
نمایان کرد از طعم لذیذ و بوی خوش عطرش گفت و 14سال تمام درد عشقش را در دل پنهان
کرد و نگذاشت از این راز برگی سوخته شود پسرگل این را بارها گفت او گفت که عشق حقیقی
چگونه است وکجاست گفت عشق در تقابل با عقل نیست گفت که عشق نرسیدن است نه رسیدن و
کنون می گوید مرا عشق لحظه ای بود اما یک عمرعاشقی در خفا. اومی گویدعاشق
شدن امری لحظه ای است اما عاشق ماندن کاری ابدی و بسیار دلپذیر و طاقت فرسا است و
اگر عاشق باشی دنیا را از دست نمیدهی او آرزو میکند که خدایا نه تنها جان از من
بگیر و به معشوق ببخش بلکه تمام اعمال نیک مرا نیز بستان و بر اعمال او بیافزای تا
به بهشت رود و آنگاه است که دل از عشق زمینی بر خواهی داشت و قدم بر پله ی آخر
خواهی گذاشت یعنی به خدا خواهی رسید و خدا عشقی ابدی است پسر در پی عشق
خود روزها گذراند و می گذراند اما او به خدا رسیده است و کنون خوشحال است چون
میداند معشوق در بهشت خواهد بود و در پناه سایه ی حق میماند پسر به تازگی پیرمرد را از دست داد و از دوران
کودکی قطره ای جز مادربزرگ را دیگر ندارد او شعرها در هجران شیدانه سرود و خواند و
در امید این است که روزی به جهان بفهماند که شیرینی عشق درد آن است و سال ها چون درخت تنها بر ساحل امید ماندن در
انتظار کبوتر سپید خود وتا پایان دنیا در انتظار می ماند تا خدا او را با خوذ برد
و پسر ستاره ی سهیلی بود که گاه دیده میشد و گاه نه. او شیدا بود همچون من و من
شیدایم که به عالم معنا رسیده ام از شیدانه ی خود پسر برای جهان نغمه سر داد ای دل ز بهار عشق اگر پاک شوی تو
روزه بگیر مردم خاک شوی گرنوحه گران نغمه ی عشق راطلبند تو مطرب میخانه ی غمناک شوی از زندگیم تنها چند بند را گفته ام اما اگر از درد سالیان عشق بسیار بیان
می نمودم شما راا تاب خواندن نبود و میگریستید چو ابر زندگی عشق است و دیگر هیچ و من عاشق عشقم اگه می خوای دقیق ازم بدونی بگو هرچند میفهمم که فهمیدنش سخت
کسی هست صداشو بشنوه؟ ای کاش آدما خاطره نداشتن خاطره ی روزای برفی ،شبای آفتابی.هه. صدات تو گوشمه. چه قدر بی وفا می گی دوست دارم! کاش هیچوقت نمی گفتی. چون برام فقط خاطرش مونده...
آخرین جرعه ی فراموشی را
نوشیدی لبخندی زدی، اشک جاری گشت رفتی در پی طوفان و من، همچنان
در پی تو، گمگشته ام..
چتر محبتم را گشودم اندکی
صبر کردم و نیامدی آغوشم فسرد از یس به تماشای راه بنشستم راهی که شاید تو را بیاورد... آن روز برق چشمانت آینده را
معنا کرد روزی که گفتی می روم و باز
خواهم گشت اما... چه طعمی داشت بوسه ی آخر بر
تو. دلم آغوشت با رنگ بوسه های
توت فرنگی می خواهد...
دفتر آخر را او نوشت:چون پرستو پر کشم. طوفان اشکت را مریز! قبلش همچی آروم بود صدای پای آب تو گوشم زمزمه می
کرد... سردی هوا با ملافه ی سفید و نازک ،گرم میشد. صدا
لرزه نداشت بغض تو گلو جمع نمی شد دیوارا خاموش بودند لبخند رو لبا جاری بود ., مجنون
نشان یک غصه ی ادبی. معنی نداشت ،حس نمی شد ، کسی نمیفهمید شیرین وقتی به سمت خسرو
رفت فرهاد چی میکشید دلا می سوخت اما خاموش میشد . دیدن یک فیلم عاشقانه ی سوزناک
شبی به یاد ماندنی رو تلقی می کرد اما حس نمی شد شنیدن جملات کوتاه عاشقانه خارق
العاده بود بوییدن گل لاله ، گل سرخ خاطره ای رویایی بود ، اما،!!! اما بعدش.. بعدش طعم تلخ این مثلث نه سرد و گرم می کرد نه گرم
و سرد نه لبخندی به یاد میاورد نه .. چشیدن این طعم ، دردارو نشون مس داد. تازه میفهمی
فرهاد چه غصه هایی کشید تازه می فهمی گل لاله نه تنها یک رویا نیست بلکه حقیقت تلخ
زندگی شاید گل گلایور قشنگ تر باشه شاید مرگ بهتراز زندگی کردن باشه . هنوز
نمیدونم دل دیگری از پولاد، که هیچوقت نرم عشق نمی شه یا دل ما ازسنگ که اسم دیگری
روش حک شده و هیچگاه پاک نمیشه؟! حالا میشنوم: صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق را... پرده را بر داریم بگذاریم که احساس،هوایی
بخورد. دیگری؛ آره ، بگذار که احساس هوایی بخورد...
|
About
غمناک ترین گل سرخ را به دست بگیر تا سوز غمم ارزانیت شود و بوی خوشت مرحمم گردد Archives90/02/01 - 90/02/3189/08/01 - 89/08/30 89/07/01 - 89/07/30 89/06/01 - 89/06/31 89/05/01 - 89/05/31 89/04/01 - 89/04/31 89/01/01 - 89/01/31 88/12/01 - 88/12/29 88/11/01 - 88/11/30 Links
Perspolis Networks |